گاهي وقتا توي زندگي منتظر مي موني تا قصه هاي خوبت بازم تکرار بشه ولي قيمت انتظار انقدر کفايت نمي کنه تا بتوني گذشته هاي خوب رو بخري اگر چه اندک باشه. اينجاست که ديگه چاره اي نداري جز اينکه يه قصه ي خوب بنويسي . لازم نيست آب و تاب داشته باشه يا اينکه بزرگ و با شکوه باشه، همين که ساده باشه خودش خيلي خوبه.
يه قصه ي خوب و ساده که بتوني باهاش بفهمي که هنوز زنده اي. شايد اين قصه قصه ي شکر کردن باشه. يه تشکر ساده. مثل سادگي همين لبخندي که به خاطر نوشتن اين سطور روي لبهام نقش بسته.
خدايا شکرت. شکرت که هنوز مي تونم لبخند بزنم.
مسافر

نوشته شده توسط مسافر در يکشنبه 27/5/1387 و ساعت 10:7 عصر |
نوشته های ديگران()